سيد محمد باقر برقعى

206

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غم عشق از سر كوى تو گيرم كه رَوى جاى دگر * كو دلى ؟ تا بسپارم به دلاراى دگر عاقبت از سر كوى تو برون بايد رفت * گيرم امروز دگر ماندم و فرداى دگر مگر آزاد كنى ، ور نه چو من بندهء پير * گر فروشى نستاند ز تو مولاى دگر بهر مجنون تو اين كوه و بيابان تنگ است * بهر ما كوه دگر بايد و صحراى دگر سرو يك‌پاى اگر قدّ تو بيند در باغ * زير دامان ز خجالت بكشد پاى دگر عاشقان را طرب از بادهء انگورى نيست * مست مستان تو را نشئه و صهباى دگر اين چه فتنه‌ست خدا را كه ز عشقش در پارس * هردم آشوب دگر خيزد و غوغاى دگر راه پنهانى ميخانه نداند همه‌كس * جز من و زاهد و شيخ و دوسه رسواى دگر دل « فرهنگ » ز غم‌هاى جهان خون شده بود * غم عشق آمد و افزود به غم‌هاى دگر در وصف زلزله شيراز از اين منازل ويران و اين ديار خراب * غريب نيست گر آيد همى غريو غراب دريغ و درد ! ز مه‌طلعتان زهره جبين * كه بسته‌اند ز خون بر ، به دست و پاى خضاب دريغ ! لاله‌رخانى كز اين جهان رفتند * چو لاله داغ نهادند بر دل احباب شراب كهن سلامٌ على آل موسى و هارون * كه پرورد اين بادهء صاف گلگون بر آن موسوى كيش خمّار ، كو را * ز زردشتيان تجربت باشد افزون به ميخانه و آن بناى مبارك * به انگور و بر آن درخت همايون بر آن كو بياراست خاكش به آيين * بر آن كو بپيراست تاكش به قانون بر آن كو به چرخشتش افكند و در پى * بكوبيد و اعضاش بگرفت در خون به پالادنش خون بپالود تا شد * چنين صاف و از خمّش آورد بيرون شرابى به صافى چو روح مجرّد * شرابى به سرخى چو رنگ طبرخون